خرید بک لینک
آینده های مختلفی رو پیش چشام مجسم کردم.فقط با یکیش به زندگی امیدوار شدم: رفتن...مهاجرت مثل این میمونه که سعی کنی تو خونه ی یکی دیگه زندگی کنی،میخوری،میخوابی،تلویزیون تماشا میکنی اما هیچوقت حس خونه بهت دست نمیده،راحت نیستی.باهاش خو نمیگیری و از اون بدتر اینکه اون خونه هم تو رو زیاد نمیخواد.تو به چشم اعضاش همیشه ی غریبه ای که اومدی و جا رو بهشون تنگ کردی.حتی اگه تو بزرگترین خونه زندگی کنن.اما چرا باز آدم انقدر مشتاقه به رفتن؟شاید چون خونه هم تو رو نمیخواد.شاید از اولش هم جای اشتباهی بودی.شاید از همون اول با همه غریبه بودی.شاید چون هیچکس تو رو نمیفهمید.شاید چون هیچکس با تو مهربون نبود.شاید چون همه چرتکت کردن تا ببینن چقدر براشون میماسی.شاید چون تو هم نمیخواستی مثه اونا بشی.شاید چون خسته شدی از خسته شدن...برچسبها: همینطوری

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: جمعه 24 آذر 1396 ساعت: 11:51

Post Pediatric Exam

ولی من هیچوقت دست از تلاش برنمیدارم...از اول زندگیم جنگیدم.اون روزا برای هیچ نبوده.
پ.ن : تو 24 سالگی دارم همزمان آلمانی و موزیک یاد میگیرم.دیگه آدم با چه کاری میتونه ذهنشو از ی سری چیزا منحرف کنه :)
برچسبها: همینطوری

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۶/۰۹/۲۲ساعت ۸:۵۴ ب.ظ توسط یک نفر| |

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: جمعه 24 آذر 1396 ساعت: 11:51

زندگی میتونه ی خواب باشه.ی کابوس طولانی که وقتی میمیری ازش بیدار میشی.زنده میشی.من اونقدر قوی نیستم که این کابوسُ زیباتر کنم.تنها کاری که از دستم برمیاد اینِ که دعا کنم،به هرکسی که گوش میده،تا زودتر تموم بشه.ولی اگه خواب نباشه چی؟ اگه این تمومِ چیزی هست که قرارِ ببینیم چی؟ همیشه سعی میکنم ازش فرار کنم.ولی اون هیچوقت خسته نمیشه.مثل سایه همجا دنبالم میاد.تا وقتی که منو ی قسمت از خودش بکنِ. نمی دونم برای بار چندمِ میشنوم: تو چقدر بی احساسی... واقعا چاره دیگه ای مونده؟ کسی مونده که بهش پناه برد؟ جورِ دیگه ای میشه زنده موند؟ پ.ن 1 : آخرین عزیزی که از دست دادم مادربزرگم بود.سومش بود و من هنوز وقت نکرده بودم حتی بهش فکر کنم.شایدم باورش برام سخت بود ولی اون مرده بود.ی چیزی تو قلبم سنگینی میکرد.باید خودمو خالی میکردم.2 صبح که شد با خودم گفتم الان دیگه کسی صدامو نمیشنوه.هرچی که ازش خاطره داشتم رو مرور کردم.تا حالا تو زندگیم اونقدر گریه نکرده بودم ولی بعدش دیگه تموم شد.چیزایی که نوشتم هیچکدوم باهم همخوانی نداشت ولی رو دلم سنگینی میکردن...پ.ن 2 : این پاییز تموم میشه.و پاییز بعد.و پاییز بعدش.من این چراغُ روشن نگه میدارم.شاید گذرت به اینجا خورد.برچسبها: همینطوری

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: شنبه 18 آذر 1396 ساعت: 3:50

منتظرم...و از انتظار کشیدن بیزارم.یک بار فقط یک بار کسی باشه که بپرسه خوبی؟ و من برای اولین با راستشو بگم : خوب نیستم! اصلا و ابدا خوب نیستم! و اون نه پیش داوری کنه،نه قضاوت کنه.فقط و فقط گوش بده...داستان دختر 8-9 ساله ای رو میگم که لوپوس داره و خانوادش بهش آمفتامین میدادن که تو بیمارستان حالش بد بشه یا بدتر فوت کنه تا بتونن دیه بگیرن.موارد این چنینی و حتی بدتر از این زیاد هست و من فقط ی سوال دارم : به چه گناهی؟... فک میکنم این روزا مرحله ی انکارو رد کردم و به خشم رسیدم.تحمل این وضعیت دیگه واقعا مشکله.دیدن این حجم از بی تفاوتی و بیشعوری واقعا سخته.مشمئز کننده تر هم اینه که خودمم دارم بخشی از اون میشم.برای این مرض از دست هیچکس کاری ساخته نیست و فقط با پایان بشریت به انتها میرسه. پ.ن : این نوشته قرار بود چند روز پیش پست بشه که بخاطر قطع شدن نت بیخیالش شدم.این روزا خیلی خیلی بهترم.تکلیفم با خودم مشخص شده.در حد چند جمله خلاصه بگم که نگاه کردن به نیمه پر و خالی لیوان رو به تموم زندگیتون تعمیم بدین.نه نیمه خالی رو فقط نگاه کنین و نه فقط نیمه پر رو.زندگی هردوی اینهاست،کمی پرتر یا خالی تر. مهر بورزید. دوست بدارید. تا دمی که زندگانی هست...

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: شنبه 18 آذر 1396 ساعت: 3:50

NILOBLOG.COM لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد کنید » نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: زنجیرگسیخته, نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: شنبه 18 آذر 1396 ساعت: 3:50

دیشب تا ساعت 2 خوابم نبرد.صبحم ساعت 6وریع بیدار شدم.سرمو شستم.صبحونه خوردم.مسواک زدم.حاضر شدم.موهامو شونه کردم.کیفمو آماده کردم.عینکمو تمیز کردم و زدم چشمم و سوار ماشین شدم.خب اینارو نوشتم که کمی در مورد روتینِ زندگیم نوشته باشم.موقع بیرون اومدن از پارکینگ چک کردم جایی که دیروز شهرداری کَنده بود،بعد اومدن بارون سفت باشه.خب تا اینجا هم زیاد فرقی نداشت :) اما ماجرا از اینجا شروع میشه که هوای صبح امروز خیلی خیلی عالی بود.ی ترکیبی از برف و بارون.مه و خورشید.گرم و سرد.جوری که دوس داشتم تا بیمارستان پیاده برم ولی خب سعی کردم موقع رانندگی با آهنگای محسن چاووشی عزیز بیشترین استفاده رو ببرم.همه چی تا اینجا خوب بود که پامو گذاشتم تو لابی بیمارستان.صدای شیون میومد ولی تا وقتی که از کنارشون رد شدم نمیدونستم از کجاست.بعدش ی نگاه به صندلی های انتظار انداختم.ی سری نشسته بودن.ی سری ایستاده بودن و به گریه و زاری اونا نگاه میکردن.خیلی سعی کردم که اون لحظه عادی برخورد کنم ولی سوالی که اون لحظه برام پیش اومد تا الان براش جوابی پیدا نکردم: کی وقت کردیم انقدر بی احساس بشیم (بشم)؟ و حقیقتی که هست اینه که اگه واقع بین باشی میفهمی تنها کسی که با ناراحتی هات ناراحت میشه و یا خوشحالی هات خوشحال فقط و فقط خودت هستی...تلخ نیست؟؟؟البته بعد فاجعه ای که کرمانشاه پیش اومد ی مقدار به انسانیت امیدوار شدم.زلزله اونشب

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: شنبه 18 آذر 1396 ساعت: 3:50

دیروز داشتم به این فکر میکردم که منو پدر مادرم چقدر بهم شبیهیم.بابا نظامی بود و تو شغلش leveling خیلی مهمه.مامان هنوز تدریس میکنه و تو کلاسش از همه قشری دانش آموز داره.منم تو کاری که هستم leveling توش خیلی اهمیت داره و هم اینکه با همه جور آدمی از هر قشری سروکار دارم.ولی این وسط ی فرق بزرگی بین منو مامان هست،من کم کم با ی سری موضوعاتی که بعضا هضمشون سخته دارم کنار میام یا حداقل سعی میکنم یجوری با خودم حل و فصلشون کنم اما مامان نمیتونه،یا بهتر بگم نمیخواد.خیلی براش سخت بود باور کنه یکی از شاگردای سابقش که 8 سال بیشتر نداره ایدز و هپاتیت داره.سرِ شام همش بحثُ عوض میکرد.نمیدونم تا کی میتونه انکار کنه.تا کی چراهای ذهنشو بی دلیل بذاره ولی من نمیتونم.چون اگه بهشون جواب ندم راحتم نمیذارن.اما اگه ی روز مامان خسته بشه و ازم بپرسه چرا؟ من چی میتونم جوابشو بدم؟ بهش بگم همه ی اینا از بختُ اقباله؟! اینکه همه چیز به شانس بستگی داره که ی نفر تو اوج خوشبختی باشه و ی نفر تو بدبختیِ محض...چی باید بهش بگم؟ چطور میتونه تحمل کنه؟ من میتونم...یا شاید فکر میکنم که میتونم.من تو ذهن خودم قرنطینه شدم. پ.ن : خدا کجایی؟...برچسبها: همینطوری, سکرشن ذهنی

برچسب: قرنطینه, نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: شنبه 18 آذر 1396 ساعت: 3:50

پناه خیلی بده آخرین جایی که آدم میتونه بهش پناه بیاره اینجا باشه.نه؟من تو تنهاترین حالت زندگیم شاید زندگی میکنم.میدونم تنهاترین حالت چیه ولی نمیخوام بهش فکر کنم.شاید مامان بابا تو این حالت باشن ولی اونا هم همو دارن.اون بچه ای که تو زلزله همه ی اعضای خانوادش رو از دست داده ولی فکر کنم تو تنهاترین حالت زندگیش باشه.راستی چجور میشه تو همچین سنی این حجم از غمو تنهایی تحمل کرد؟؟ نه مادری باشه که شب برات لالایی بگه،نه پدری باشه که حمایتت کنه،نه برادری،نه خواهری،نه هیچی! اگه من تنهام پس اون چیه؟ اگه تنهایی اینقدر به من فشار میاره پس اون با چی داره کنار میاد؟ اون درددلاشو کجا میگه؟ من اینجارو دارم اون کجارو داره؟ صداش به کجا میرسه؟ به ماها که خوابیم؟ به خدا؟...بگذریم.خیلی چیزا تو دلم هست فقط نمیدونم چجور بریزمشون بیرون...برچسبها: همینطوری نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۶/۰۹/۰۷ساعت ۵:۴۱ ب.ظ توسط یک نفر| |

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: شنبه 18 آذر 1396 ساعت: 3:50

صفحه بندی